عباس اقبال آشتيانى
315
تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )
سلطانيه را پيش گرفت . جماعتى از مغول گفتند كه سلطان بايد برحسب آداب مغول بر آتش بگذرد تا دوچار عاقبتى وخيم نگردد . اولجايتو رضا داد و جمعى از بخشيان را براى اجراى مراسم اين كار حاضر كردند . ايشان گفتند كه نزول اين بلا بر اثر شومى مسلمانان و مسلمانى است و اگر سلطان به ترك آن مذهب بگويد اين نحوست به ميمنت مبدل شود . اولجايتو مدت سه ماه در حال ترديد و فتور بود و نمىتوانست تصميمى اختيار كند چه مدتى از عمر خود را با اخلاص به اجراى آداب و احكام اسلامى گذرانده بود و نمىتوانست بر خلاف ميل قلبى و وصيت برادر يكباره از آن منحرف شود . يكى از امراى او كه طرمطاز نام داشت بسلطان گفت كه غازان خان كه اعقل و اكمل مردم عصر خود محسوب مىشد اختيار مذهب تشيّع كرده بود ، خوبست كه جانشين او نيز به همين طريق رود و با اختيار آن از شر اعتقادات قبيحهء مذاهب تسنن رهائى يابد . اولجايتو كه بر اثر تلقينات اهل تسنن از مذهب شيعه و يا باصطلاح مخالفين از مذهب « رفض » كمال وحشت داشت بر طرمطاز بانك زد و گفت اى بدبخت مىخواهى مرا رافضى سازى ؟ طرمطاز كه مردى زيرك و فصيح بود بانواع سخنان آراسته مذهب تشيع را در چشم اولجايتو به نكوترين وجهى جلوه داد و فضايح مذاهب ديگر را به او نمود . از آن جمله گفت كه مذهب شيعه آن است كه سلطنت را منحصرا حق اروغ چنگيز خان مىداند در صورتى كه بموجب عقايد اهل تسنن هركس حتى سرداران و رعاياى چنگيز نيز مىتوانند به اين مقام بلند ارتقا يابند . اين بيانات دل اولجايتو را به طرف اهل تشيع متوجه ساخت و اتفاقا در همان اوقات هم جمعى از سادات و علويّين به اردو آمدند و در حضور سلطان بذكر عقايد سخيفهء اهل سنت و جماعت پرداختند ولى قاضىالقضات كه مردى فاضل و اهل محاوره و بلاغت و كلام بود ائمه و شيعهء مزبور را سخت مجاب كرد و در نظر سلطان مقالات ايشان را آلوده بغرض نشان داد و آن جماعت كه تاب مقاومت نداشتند ماليده از ميدان مباحثهء قاضىالقضات رو گرداندند . در سال 709 قاضى نظام الدين مراغهاى براى ترتيب امر اوقاف آذربايجان به آن صوب عزيمت كرد و از مصاحبت اردو بازماند . طرفداران شيعه وقت را غنيمت دانستند و سلطان را بيش از پيش به حمايت از اين مذهب ترغيب نمودند و چون در اين ايام اولجايتو بعراق عرب رفت و به زيارت مشهد نجف اشرف مشرف گرديد و در آنجا خوابى ديد